|
خداحافظ ... و خداحافظی ؛ بهانه ای است برای آغازی دیگر و سلامی دوباره ... دوباره بر می گردم ، به زودی ... اما با وبلاگی جدید و شاید موضوعی جدید البته همچنان از جنس مشرقی !! بر می گردم و باز هم می نویسم ، اما نه با پسر مشرقی ، با نامی جدید ... و شاید خودم باشم . یادمون باشه که مشرقی هستیم ، پس سعی کنیم مشرقی بمونیم ، نه در اسم و رسم بلکه در عمل و زندگی روزمره ... این وبلاگ تجربه ی خوبی بود و خوشحالم که چنین تجربه ای داشتم ، قصدم از اتمام این وبلاگ ، کناره گیری از وبلاگ نویسی نیست، ولی نمی خوام مشرقی ، رو به سمت تکرار ادامه داشته باشه، تا اینجا کافی بود و حالا تصمیم دارم که با وبلاگی جدید و احتمالا موضوعی جدید برگردم . پس منتظرم باشید ... از تک تک دوستای عزیزم ممنونم بخاطر لطفی که همیشه نسبت به من داشتند . همچنان به همراهی شما دوستای خوبم نیازمندم ، همینطور که تا حالا از همه چیزای خوبی یاد گرفتم ، می خوام باز هم از شما کمک بگیرم . تا بعد .. شاد باشید (همیشه) پسر مشرقی ( محمد ) از هیاهوی واژه ها خسته ام من سکوتم را از اوراق سپید آموخته ام شبی شاید ـ امشب ـ زیر نور یک واژه خواهم نشست و هم زمان ؛ پایین آخرین برگ خاطراتم خواهم نوشت : پایان + نوشته شده در جمعه 16 شهریور1386 22:46 توسط پسر مشرقی |
یه روز اومدم مثل یه سایه ... هیچکس ندید ، حتی صدامو کسی نشنید ولی اومدم ... اومدم بگم پسر مشرقی هنوز هست و مشرقی باز هم میتونه باشه ؛ اگر باورش کنیم . اومدم .. و نوشتم و حس کردم هستم چه حس زیبایی بود ؛ وقتی که دیگران هم حس کردند موندم ، گفتم ، نوشتم ، باور کردم ، سلام کردم و حالا .. باید رفت ... گرچه دلم همراه نیست ولی پاهام هست ، تنها دلیلی که رفتنم رو توجیه میکنه بهونه ام هست که گم کردم .. گفتن : خداحافظی آغازی برای سلامی دیگر است خداحافظ ... تا وقتی که بهونه ای برای سلام داشته باشم !! * این پست ایندفعه برای هیچکس نیست ، فقط برای خودم و بهونه ام . ** باز هم می نویسم ؛ وقتی که باشی ، حتی همین فردا !! *** دوستای خوبم ببخشید که بهتون سر نمیزنم ، ببخشید که واسه آپم خبر نکردم ، ببخشید که رفتم ، امیدوارم دوباره بیام و بتونم جبران کنم ... + نوشته شده در یکشنبه 11 شهریور1386 0:30 توسط پسر مشرقی |
پرده ی شب را کنار بزن پنجره ی صبح را بگشا و خورشید را برایم بیاور ... چشمهایم تو را می خواند دستانت را به من بسپار بگذار دوباره تو را حس کنم در این دیار غم زده ی غربت طنین صدایت را می خواهم بی تو تنها و خسته ام بیا و با چشمهای نورانی ات آسمانم را آفتابی کن قصه ی ما را از نو بنویس و عشق را مقدمه کن نباید افسانه شویم ... * این شعر مخاطب خاصی نداره ، به قول سیاه مشق کودکانه شاید برای هیچ کس . ** شایدم برای دلم ... + نوشته شده در پنجشنبه 25 مرداد1386 23:30 توسط پسر مشرقی |
امشب بر شانه های دلم از لحظه هایی که در بیهودگی ها غرق شد . دلم می شکند زیر بار این همه دلتنگی
+ نوشته شده در یکشنبه 14 مرداد1386 12:54 توسط پسر مشرقی |
امروز برایم ؛ به گمانم آغاز زندگی باید باشد !! امروز روزی است ؛ که تنها به رسم آدم به این دنیای خاکی آمدم البته نه با سیبی سرخ و شاید خوشه ای گندم زرد ... با دلی انباشته از حسرت ... و بناچار باید تلخی و شیرینی را یکجا مزه مزه کنم روزها پر شتاب در پی یکدیگرند سالها همچون باد پاییزی می گذرند ، و تنها دفترهایی مانده که روزگارش را می نگارند امروز دفتری از زندگانی ام به بایگانی سپرده شد و روزگار دفتری با سطرهای سپید به رویم گشود می دانم ؛ تا انتها سپید نخواهد ماند البته اگر انتهایی باشد !! کنون منم و این دفتر تا اول مردادی دیگر فرصت فراوان است برای نوشتن اما ... چه باید نوشت ... ؟؟ + نوشته شده در یکشنبه 31 تیر1386 23:5 توسط پسر مشرقی |
از عشق تو گفتيم ، نمک گير شديم در ساحل چشمان تو تکثير شديم گفتند صبح ِجمعه خواهی آمد آنقدر نيامدی ، که ما پير شديم شاید این جمعه بیاید ؛ شاید ... پرده از چهره گشاید ؛
+ نوشته شده در جمعه 22 تیر1386 23:19 توسط پسر مشرقی |
مادرم امروز روز توست ... خوب می دانم که یک روز نیست فراتر از تقویم است و از تاریخ ... امروز روز زندگی است ؛ روز زایش مهر است و عشق .. روز گذشت است و ایثار .. آری ... مادرم امروز ؛ تنها روز توست ... کیست مادر ... ؟ نقشه ایجاد ما
« مادر آسمانی ، وعده ی بهشت مبارک بادَت »
+ نوشته شده در چهارشنبه 13 تیر1386 23:45 توسط پسر مشرقی |
زندگی خالی نيست مهربانی هست ، سيب هست ، ايمان هست آری ... تا شقایق هست زندگی بايد كرد کاش زندگی تفسیر همین ها بود سیب هست ولی نه برای من و تو ؛ برای اوست که آن را خریده ... سیب که نباشد مهربانی هم رنگ می بازد ، و فقر که بیاید ، کفر ناخواسته وارد می شود و ایمان هم از در ِدیگر می رود چطور می شود با وجود شقایق ولی با سفره بی نان زندگی کرد ؟! آری ... تا نان هست زندگی باید کرد ولی کاش زندگی باز هم تفسیر همین ها بود کاش ... روزگار سردی است پرگار زمانه چه غریبانه می چرخد و نقش ما را بر دایره هستی می زند ... و زندگی سیاه تر از آنی است که تو ؛ با شمعی به دیدارم بیایی ، قصه ما دیریست تمام شده تنها مانده است دستی ؛ که این صفحه را نیز ورق بزند ...
و مطلب سوم به بهانه 29 خرداد شهادت غریبانه دکتر شریعتی که در وصف بانوی دو عالم (فاطمه علیها سلام ) نگاشت : خواستم از " بوسوئه " تقليد كنم ، خطيب نامور فرانسه كه روزی در مجلسی با حضور لويی ، از " مريم " سخن میگفت . گفت: هزار و هفتصد سال است كه همه سخنوران عالم درباره مريم داد سخن دادهاند .
خواستم بگويم فاطمه دختر خديجه ی بزرگ است
خواستم بگويم كه فاطمه همسر علی است
دكتر علی شریعتی
+ نوشته شده در سه شنبه 29 خرداد1386 23:47 توسط پسر مشرقی |
امشب ... در ِ یک خواب عجیب رو به سمت کلمات باز خواهد شد ... باد چیزی خواهد گفت سیب خواهد افتاد روی اوصاف زمین خواهد غلتید ، تا حضور وطن غایت شب خواهد رفت . سقف یک وهم فرو خواهد ریخت . چشم ؛ هوش محزون نباتی را خواهد دید ، پیچکی دور تماشای خدا خواهد پیچید . راز سر خواهد رفت .. ریشه زهد زمان خواهد پوسید ، سر راه ظلمات لبه ی صحبت آب برق خواهد زد ... باطن آینه خواهد فهمید . امشب ... ساقه ی معنی را وزش دوست تکان خواهد داد ، بهت پرپر خواهد شد . ته شب ، یک حشره قسمت خرم تنهایی را تجربه خواهد کرد . داخل واژه ی صبح ، صبح خواهد شد ... « سهراب سپهری » + نوشته شده در سه شنبه 8 خرداد1386 0:3 توسط پسر مشرقی |
در تاریکی چشمانت را جستم و چشمهایت را یافتم و شبم پر ستاره شد ... تو را صدا کردم در تاریکترین شبها ، دلم صدایت کرد و تو با طنین صدایم به سوی من آمدی ... با دستهایت برای دستهایم آواز خواندی و با چشمهایت برای چشمهایم ... من با دستها و چشمهایت انس گرفتم ... چیزی در من فروکش کرد چیزی در من شکفت ، و من دوباره در گهواره کودکی خویش به خواب رفتم و لبخند آن زمانی ام را باز یافتم ...
+ نوشته شده در سه شنبه 25 اردیبهشت1386 0:9 توسط پسر مشرقی |
وقتی که بزرگ شدیم و به اصطلاح ، تازه به بلوغ فکری رسیدیم و فهمیدیم کجای این هستی پهناور هستیم ،کم کم معنای عشق را هم فهمیدیم، یعنی بهمون یاد دادند ، گفتند هرکسی عاشق نباشه آدم نیست،ولی نمیدونم چرا آدم بودن با عشق سنجیده میشه...؟! خیلی ها فکر میکنند زندگی بدون عشق ممکن نیست،میگن هرکسی تو زندگیش میتونه عاشق باشه و اصلا با همین عشقه که زندگی میکنه ، مهم نیست عاشق کی باشه یا چی ، ممکنه این عشق مادی باشه یا معنوی ، مجازی باشه یا حقیقی ... ولی هرکسی در هر روز از زندگی میتونه عاشق کسی یا چیزی باشه و متعالی تر عاشق خدا باشه و میتونه یه زندگی معنوی داشته باشه ، ولی من میگم که زندگی بدون عشق هم امکان پذیره یا بهتر بگم بهتر و کاملتره ... بچه که بودیم پاک بودیم ، دروغ نمی گفتیم ، ریا نداشتیم چون عاشق نبودیم ... کسی که عاشق باشه برای رسیدن به عشقش هرکاری میکنه،دروغ میگه،دل میشکنه ، بدی میکنه تا عشقشو داشته باشه ، به هر قیمتی که باشه ... ولی بچه که بودیم عاشق نبودیم که چنین کاری کنیم دروغ نمی گفتیم چون دشمن خدا می شدیم پاک بودیم ، چون گناهی نداشتیم .. بدی نمی کردیم ، چون خدا دوستمون نداشت .. ولی پدر و مادرمون رو بی هیچ توقعی دوست داشتیم ، خدا رو هم دوست داشتیم ، چون بچه های خوب رو دوست داشت ، عاشق خدا نبودیم ولی دوستش داشتیم چون احتیاجی به عشق نبود که واسطه بشه، که دوست داشتن رنگ بگیره ... همدیگر رو خیلی دوست داشتیم ولی مثل حالا ریا نداشتیم ... به اینجا که رسیدم یاد متن دکتر شریعتی افتادم که : « دوست داشتن از عشق برتر است . » پس ادعای بزرگی هم نیست که میگم زندگی بی عشق زیباتر و کاملتره ... شاید این متن براتون تازگی داشته باشه و وقتی این مطالب رو می خونید فکر کنید این پسر مشرقی هم دیوونه شده، اما وقتی که ما بدون واسطه می تونیم همدیگر رو دوست داشته باشیم و به هم مهر بورزیم و محبت کنیم دیگه چه نیازی به عشق هست که دروغ و نفرت و ریا و... به همراه داره ؟!! من کاملا به این باور رسیدم که زندگی بی عشق بهتر و والاتر هست ، پس .. « دوست داشتن از عشق برتر است . » و من نیز دوست خواهم داشت بی آنکه عاشق باشم مبادا که دوست داشتنم رنگی نامأنوس به خود گیرد ... |